گام دوم

دلم میخواد ادامه بدم!دلم میخواد صبح تا شب برم پیششون...نه صرفا برای ادامه پروژه عکاسیم.هرچند خیلی ها اعتقاد بر این باور دارند که عکاسان نگاه انسانی به سوژ هاشون ندارند و برای اونها نقشه های شومی میکشند تا در قاب تصویر محصورشون کنند!
اینطور نیست و نخواهد بود...ثبت و ارتباط با این افراد تنها از وظایف ماست.
میدونم که انسانند و به انسان بودن خودشون مطمئن.من هم انسانم و وجدان دارم.دلم میخواد حرفای خاله فاطیو اینجا بذارم!
خاله فاطیی که،جا تا جای بدنشو شوهرش با خال کوبی کوبونده و اون این خالکوبیا رو تنها میراث به جای مونده از شوهرش میدونه که سالهاست مرده، و به قول خودش تا روز مرگ هم باهاش میمونه.
با تمام درگیریهای ذهنی و روحیی که در رویایی با این افراد پیدا کردم ولی باز هم ادامه میدم و این کارو تموم میکنم!
قولی که دادم را فراموش نخواهم کرد...
میدونم سارا هنوز به حرفهایم فکر میکند.
روزی از آن زندان بیرون خواهی آمد...من قول میدهم!
پ.ن:لازمه بگم برای اینکه سوالی پیش نیاد!این خانم که اسمشون فاطمه هست و سالهای سال کارتن خواب و معتاد بودند.در آن مکان معروف به خاله فاطی هستند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥۱ ب.ظ توسط مریم مجد
