شب/ خارجی/دروازه غار

مرد میانسال حدودا 40 ساله با سیگاری به لب و سرنگی در دست: زر میزنه میگه شیلتر،می خوابم! کدوم شیلتر؟ خوابگاه ننه اش میره؟ خانم، سرده!سرما رو تا حالا خوردی؟!سوزن که درد نداره! وقتی استخونت یخ زده..

راه میروم، دوربین در دستانم یخ زده است، قدم هایم، دنبال شعله ای از آتش است که نوید انسانی بدهد که تن اش بوی سوخته چوبها و کارتن های تیکه پاره را می دهد.

خواب را اسیر تنهایی شب و سرما می کنند آنهایی که پناهی جز خیابان در خود ندارند.

در امتداد کوچه تاریک قدم میزنم، هنوز راه به نیمه نرسیده است که صدای " اکبر" بلند میشود، خانم عکاس، کجا میری؟برگرد!آنجا امن نیست..

جای پاهایم روی برف ها تنها مانده است، در راهی که آماده ام اثری از هیچ قدمی نیست.انگار صدا " اکبر" را نشنیده ام. راه مرا صدا میزند.دانه های برف صورتم را می نوازد و تا مغز استخوان ام را می سوزاند.

تکه مشمایی به دیوار میخ شده است.نزدیک تر می شوم.دستی از زیر تکه نایلونی بیرون می آید.

همراهنم از دور می آیند.

 راوی: کسی اینجاست!زیر این مشمای پلاستیکی!

جلو میرم، اطرافش سرنگ های فرو رفته در برف را میبینم.

متوجه دوربین ام میشود،

مرد( عصبانی) فریاد میزند:عکس نگیر! زن دارم، خونواده دارم..نگیـــــــــــــر!

تا به سمتم می آید، به کناری میروم! و فقط نگاه میکنم..

نیمه های صبح/خارجی/ خیابان شوش

از میدان شوش می گذرم،خیابانهای شهر پشت شیشه های بخار گرفته ، مات  شده است.سر پیچ یکی از گذرهای محلی،5 مرد و دو زن به دور آتیشی گرد آمده اند.

به سمت زن تکیه داده به دیوار میروم، کنارش می نشینم. واژه ها آغاز می شوند.

زنی سی و چند ساله، تکیه داده به دیوار با لباسهای مندرس و ناخن های لاک زده که در دمپایی پلاستیکی خود را به زور جا داده است: خانم داریم از سرما یخ میزنیم، گرسنگی ، بی کسی! (صدایش را آرام میکند ) مشت ، لگد! تنم سوخته، الان که هوا سرده، بیشتر می سوزه!اسمت چی بود؟!

راوی : مریم..عکاس ام!

خودش را مچاله  میکند، دستهایش را به سمت هیزم های نیمه سوخته می برد و با نگاهش خرابه های انتهای کوچه را نشانم میدهد.

زن کارتن خواب: مریم! سه شب پیش ، یک نفر آنجا مُرد...یخ زد و مُرد!

این شبها برف شادی بر سر شهر می بارد و آن دورترها آدم ها در آرامش یخ زده شب های شهر ، میمیرند!

عکس و نوشته:

مریم مجد

چاپ شده در روزنامه اعتماد

/ 5 نظر / 51 بازدید
پویا

عکاسی هنر است در این شکی نیست اما عکاسی اجتماعی .... بکرترین جایی که میشود دنبالش باشی احساسات همین آدمهایی است که صبح تا شب میبینی شما که نگاه تیزبینی داری از این نگاه بنداز موفق و پایدار باشید

مهدوی

هر چی ارزوی خوبه مال شما[گل]

سارا

سلام مریم جان . داستان هاتو خوندم. عکس جالبی بود دوست داشتم.

سارا

سلام مریم جان . داستان هاتو خوندم. عکس جالبی بود دوست داشتم. اگه دوست داشتی به وبلاگ من هم سری بزن ممنون میشم. http://saraalinejad.persianblog.ir/