حکايتی نيست...و مرگ آخرين راوی...

روايتِ آخرين ، حكايتِ نيستي و مرگ
- اين واپسين تجربه يِ تكرار- را ، چگونه باز بايد گفت ؟؟

4tpl0d5.jpg

غروب شنبه،غروب غمگيني بود!با بچه هاي شيرزنان  جلسه داشتيم.مثل هميشه گوشي داغونم و شارژ نداشت.الهام زنگ زد،صداشو نداشتم.عجيب خيلي دلهره داشتم!هيچ وقت با تلفن الهام دلشوره نميگرفتم ولي اينبار تمام وجودم نگران بود....از مكالممون هيچي نفهميدم!

شب شد رفتم خونه بهش زنگ زدم!صداي گرفتش حاكي از يه اتفاق ميداد!حرف از مرگ كسي زد كه طاقت شنيدنشو نداشتم!

مژگان عزيزم!دختري هم نسل من و همسن من!دانشجوي مجسمه سازي دانشگاه هنرهاي زيبا تهران.دختري معصوم و مهربون،خلاق......باورم نميشد!يعني امكان نداشت!تازه مهلا و مژگان و ديده بودم!چي جوري ممكن بود.....

ديشب كه فهميدم تا صبح خوابم نبرد!فقط تنها چيزي كه آرومم ميكرد،صبح فردا بود كه به خانه شان بروم و از نزديك جسم پرپر شدشو ببينم تا باور كنم اون واقعا نيست!

خيابان ايرانشهر،كوچه يگانه پلاك ۳۹،ديگر مسير دختري عزيز نخواهد بود!منزلش تغيير كرد و همراه پدر خانه اي ديگر را برگزيد.مژگانم تنها نيست!در كنار پدر به بالين خاك رفت.امشب،شب اول قبر آرامي خواهد داشت.پدر همراه دختر و دختر همراه پدر و در كنار يكديگر،تنها نخواهند ماند!خدايم همراهشان است......

5zpvsw0.jpg

صبح امروز قبل از اينكه بريم بهشت زهرا،همه بچه ها تو اطاقش جمع شديم.سازش،تمام برگه هاي طراحيش،كتابهاي تاريخ هنرش و وسيله هاش دور اطاق بود......چه مصيبتي بود،آخه؟؟؟راست ميگن،خدا آدماي خوبو ميبره؟؟؟!

مژگان فقط ۲۱ سالش بود و هنرش به نيمه راه هم نرسيد،آخه.......

4yufymx.jpg

دوران كنكور،آموزشگاه ميديا!مهلا و مژگان دو دوست كه معروف به  خواهران دوقلو بودند هميشه همراهيم ميكردند!مژگان به خونسردي و مهربونيش بهم اميد ميداد و كمكم ميكرد!

ذهنم ياري نميكنه، بنويسم!!!!

 باورش سخته!تمام مدتي كه پشت در غسالخانه منتظرش بودم،با خودم ميگفت:خدايا اين بازيو تموم كن!بگو همه چي دروغه!اين فقط يه شوخي بود!!!!

ولي اين توهماتم هم بهم آرامش نمي داد!وقتي داخل سالن غسالخانه در كنارش نشستيم و مدام صداش ميكرديم و صورت سرد شو لمس ميكرديم  تازه يواش يواش فهميدم كه همه چي واقعيه!اين مژگان كه در كفني سفيد پيچيده شده و روحش ديگر روي زمين نيست!

هنوز كارت دعوت نمايشگاشو دارم:

براي دوست خوبم

                                     مريم كوچولو!

آخه دوستم،تو خودت كوچولويي!به من ميگي كوچولو؟

مژگان قرارمون اين نبود....بهت قول داده بودم يه روز كه كارگاه ميزني،بيام پيشت و از همه مجسمه هات عكاسي كنم.پس چي شد،قولمون؟بي مرفت زدي زيرش...

6afl1ev.jpg

چهره اش ديگر خندان نيست!كبودي روي صورتش تمام بدنم را به درد آورده!آخر اين چه تصادفي بود؟!عزيزم،چه دردي كشيد و جان داد.خداي من،تاب و تحملش برايم سخت است!بعد از حميد،سارا،سايه ...مژگان هم اضافه شد!ديگر هر سال براي ۴ عزيز سفر كرده مراسم خواهم گرفت!به خدا طاقتش را ندارم!ديوانه وار به خودم ميپيچم تا شايد اين حكايت تلخ زندگي رو بفهمم...

خدايا از اين مسخره بازي اين روزگار خسته شدم و بيزارم!ديگر معني قسمت و سرنوشت را نخواهم فهميد!اين بازي رو تمامش كنيم.......

 هي گوركن!اي كاش گور ديگري ميكندي؟جايش تنگ است!تاريكه...دوستم تحمل خاك سرد را ندارد،دركش كن!

4vof6aa.jpg

مژگان ما،امشب در دل خاك آرام گرفت و به خونه جديدش اسبابكشي كرده.دوستم....خوب به خوابيو آرام بگيري!

ما ميرويم و پشت سرمان هم دوستانمان را به دست خاك سرد مي سپاريم.اينجاست كه ميفهمم،گورستان نقطه پايان تمام دوستي ها و آغازهاست!اي داد بر ما!

براي منصور عوض بيگي و مژگان عوض بيگي عزيزمان دعا كنيم و از خداوند بخواهيم  روحشان را شاد كند

فاتحه اي نثارشان  كنيم تا باقي عمرشان را در دنيايي ديگر سپري كنند!

به مهلا عزیزم که واقعا دوست که چه عرض کنم  خواهرشو از دست داد،به مادر عزيز كه تنها دخترش و ميلاد برادر مژگان و تمام دوستاني كه امروز سياهپوش شدند تسليت بگم.غم بس بزرگي بود....

 تا به کی باید رفت

از دیاری به دیار دیگر

آری مرگ انتظاری خوف انگیز است

انتظاری که بی رحمانه به طول می انجامد

و بدینسان است که کسی می میرد و کسی می ماند!

 

4vhkl09.jpg

4v3pe1h.jpg

 

4toya7s.jpg

/ 22 نظر / 96 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرين

آری! من هم از چنین گفته ای شرم دارم ولی عین این استدلال را یکی از طرفداران چندهمسری- استاد معمم دانشگاه- برایم آورد و انگاه که به او گفتیم اگر شما خود بابت مشکلی قادر به برقراری ارتباط با همسرتان نباشید آیا اجازه می دهید که ایشان همسر دیگری اختیار کنند, تنها گونه هایش سرخ شد و کلاس درس را با این جمله تمام کرد : خوب, کافی است؛ پس نتیجه می گیریم که ازدواج مجدد چیز بسیار خوبی است!

ابوالفضل

به مادرم گفتم دیگر تمام شد باید برای صفحه روزنامه تسلیتی بفرستم روحش شاد

ميثم

سلام بی مقدم بگم واقعا ناراحتم شدم نمی دونم چه حسی داشتی اما نمی تونم قبول کنم که يه دختر توی اين سن . . . راستی چرا ديگه به ا س رنمی زنی همکار گزارشت از تشييع رو ديدم اميوارم بتونمبهتر از تو نه ولی در حد تو فردا عکس بگيرم . به اميد ديدار. موفق باشی.

يلدا

مريم جون بهت تسليت ميگم... ما همه از خاکيم و به خاک باز ميگرديم..اين است رسم روزگار....

گلاره

مریم جون این اولین باریه که به وبلاگت سر می زنم شاید خیلی دیره ولی انقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که دلم نیومد چیزی ننویسم راستش امشب با خوندن داستان دوست عزیزت به یاد عزیزترین کس زندگیم افتادم وتمام اون لحظه های بد و باور نشدنی دوباره تکرار شد. خدا همه ما را بیامرزد .گلاره

...

هنوز نمیشناسمت ولی خیلی ناراحت شدم چون خودم 2 بار حس کردم با اینکه خودمم نمی فهمم تسلیت گفتن چه دردی ازمون دوا میکنه ولی تسلیت می گم و از صمیم قلب آرزو می کنم که دیگه از این تجربه ها نداشته باشی

مجيد

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند / درشگفتم من نمی پـاشـد زهـم دنـیـا چـرا نه تسليت گفتن و نه شريك دونستن خودمون توي غم نه هيچ و نه هيچ كدوم نميتونن درد از دست دادن يك " دوست " و ... خدا ما را هم بيامرزد .

منهم خیلی خیلی متاسفم واقعا ناراحت شدم برای این دخترهم سن وسال خودم روحش شادباشه انشاالله

فرزانه

عزیزم اینو بدون...که..مرگ پایان کبوتر نیست...همه ما یه روزی از این دنیای فانی سفر خواهیم کرد و به دنیای دیگری وارد میشویم و این به معنای تموم شدن نیست... من خودم 9ماه پیش نازنینی رو از دست دادم که به معنای زنگیم بود...پاره تنم بود..یه تیکه از قلبم که حالا دیگه نیست..پسرم گل زندگیم تنها 2روز پس از تولد 2 سالگیش از پیش ما پر کشید و یه دنیا غم به دلمون گذاشت....اما میدانم و ایمان دارم که خدایی هست که خودش صلاح کار مارو میدونه و برای ما بیشتر از خودمون دلسوزه...پس خودش داده و خودش پس میگیره...و ما در حدی نیستیم که پی به اسرار خدا ببریم...من از صمیم قلب به شما و خانواده مرحومه تسلیت میگم و امیدوارم مژگان گلمون با حضرت فاطمه زهرا محشور بشن..الهی آمین...عزیزم غصه نخور... اینم وبلاگ پسرم....مهراد